قسمت دوم گزارش خواندنی
پرسابقهترين حاجي ايران
با 51 سفر حج تمتع!
با اين توصيفهاي شما، مدينه آن زمان زيباتر بود يا حالا كه حرم و صحن و سراي پيامبر، اينقدر باشكوه و مجلل است؟
آن وقت معنويتر بود، اما الآن خيلي بهتر، تميزتر و شكوهمندتر است.
اولين حجي را كه نيابت نداشتيد و مال خودتان بود، كي مشرف شديد؟
سال سي و نه بود. تا آن زمان، همه را نيابت آمده بودم و استطاعت مالي نداشتم كه حج تمتع بيايم. من يك كارگر ساده ساختماني بودم و درآمد خيلي كمي داشتم. درآمد يك سال را جمع كردم تا به هشتصد تومان رسيد و «مستطيع» شدم.
مجرد بوديد؟
بله. سال بعد از تشرف به حج تمتع ازدواج كردم.
وگرنه هيچوقت مستطيع نميشديد! آن سال هم به شكل غيررسمي از كشور خارج شديد؟
بله. نميگذاشتند به اين سادگيها آدمي به سن و سال من به حج برود. راستش، شهرباني شيراز كه متولي امور حج بود، فهميده بود كه من به صورت غيرقانوني از كشور خارج ميشوم. حتي يك بار دستگيرم كردند و تعهد گرفتند كه ديگر اين كار را نكنم.
چون سرباز بوديد، مانع از اين كار ميشدند؟
يكي از دلايلش همين بود. البته من معاف شدم، اما چون قبلاً بارها از مرز خارج شده بودم، شهرباني درست سر بزنگاه، وقتي پايم به شيراز رسيد، دستگيرم كرد.
پس بايد ماجرا را تعريف كنيد.
سفر به مكه و مدينه با آن همه زحمت و رنج، خستهمان كرده بود. با خودم گفتم هرطور شده بايد با هواپيما به شيراز برگردم. يكي از همولايتيهاي ما در ظهران عربستان، پولي به من قرض داد تا بليت بخرم و از قطر با هواپيما به شيراز بروم.
يادتان ميآيد چقدر از او پول گرفتيد؟
2 هزار تومان. آدم پولداري بود. نشاني داد كه پول را در شيراز به چه كسي پس بدهم. من هم اين پول را گرفتم و راهي قطر و از آنجا با هواپيما راهي شيراز شدم. همينكه از هواپيما پياده شدم، يك نفر جلويم را گرفت و پرسيد: تو مصطفي رشيدي هستي؟ گفتم: بله. گفت: تو از زير كدام گل به مكه رفتي؟ خلاصه مرا به شهرباني بردند و رئيس اطلاعات آنجا خيلي اذيتم كرد. آنقدر كتكم زدند كه غش كردم.
خلاصه لذت هواپيماسواري از دماغتان درآمد.
بله. حتي تمام وسايل را گرفتند و خودم را به حبس انداختند. آنقدر التماس كردم و خودم را به بيماري زدم كه رهايم كردند. تعهد گرفتند كه ديگر از راه قاچاق به مكه نروم. قبول كردم و آزاد شدم. اما سال ديگر، دوباره وسايلم را جمع و جور كردم تا عازم مكه شوم. در شيراز، پيش يكي از دوستانم ايستاده بودم و منتظر ماشين بودم كه رئيس اطلاعات شهرباني مرا ديد. نزديك آمد و به اسم صدايم كرد. بعد گفت: باز هم قصد سفر به مكه داري؟ تازه من حدود پانزده تا زائر هم با خودم آورده بودم. دست آخر از آن دوست شيرازي تعهد گرفتند كه من به مكه نروم. اما رفتم!
چگونه مدير كاروان شديد و رسماً به حملهداري پرداختيد؟
سال بعد، دوباره همان رئيس اطلاعات شهرباني مرا در شيراز ديد. به شهرباني احضارم كرد. گفتم، حتماً دوباره يكي راپورت ما را به او داده است. در راه، هزار بار «انا انزلنا» و «قل اعوذ بربالناس» خواندم كه كاري به كارم نداشته باشد. اما او در شهرباني گفت: راستش را بگو. آن روز مرا نفرين كردي؟ ترسيدم. گفتم: نه. من نفرينتان نكردم. گفت: حالا كه اينقدر اصرار به رفتن داري، چرا نميآيي از راه قانوني به مكه بروي؟ خودش كارها را درست كرد و من در استانداري امتحان حملهداري دادم. آن وقت به حج ميگفتند: «حج مناسكي» يعني يك حملهدار بايد تمام كارها را خودش ميكرد. رفت و آمد، تداركات، اسكان، تغذيه، اعمال زائران و ... همه به عهده او بود.
جور كردن امكانات براي زائران سخت نبود؟
در عين حال كه كار روي دوش يك نفر بود، اما كارها خيلي راحت جلو ميرفت و زائران، جز براي زيارت حرم پيامبر (ص) و انجام اعمال و مناسك حج، مقصود ديگري نداشتند. آن وقت، هتلي در مكه يا مدينه نبود و از زائران با اين غذاهاي رنگارنگ پذيرايي نميشد. جاي فعلي محكمه مدينه يا در سمت باب جبرئيل حرم، تماماً باغ بود. ميان نخلها چادر ميزديم. هر نفر، 2 پتو داشت. يكي زير و ديگري را رو ميانداختيم. سرمان را هم روي كرسيبندي دور نخل ميگذاشتيم و ميخوابيديم. غذاي ما هم نان خشك فيروزآباد و روغن گوسفندي بود كه با شكر مخلوط ميكرديم و ميخورديم. اگر هم ميخواستيم يك غذاي پختني بخوريم، يك قابلمه سر چراغ نفتي ميگذاشتيم، گوجه فرنگي ميپختيم و با نان ميخورديم. چلومرغ و خورشت فلان در بساط ما نبود.
چند تا زائر با خودتان ميبرديد؟
وقتي به شكل غيررسمي ميرفتيم، معمولاً بيست نفر همراه داشتيم. زماني كه حملهدار شدم، كار سختتر بود. بايد تمام استان فارس را ميگشتيم و چهل تا پنجاه زائر پيدا ميكرديم. مردم توان پرداخت پول زياد را نداشتند.
از مدينه گفتيد، اما توصيفي از شهر مكه و خانه خدا نداشتيد.
مكه هم خيلي ساده و جالب بود. مردم در مسعي، هم راه ميرفتند و هم از دكانهاي آنجا خريد ميكردند. خانه خدا هم آنقدر خلوت بود كه ميشد روي بام كعبه نشست، دعا و نماز خواند يا حتي خوابيد! كارگراني بودند كه يك ريال ميگرفتند و حاجيان را با يك زنبيل از هجر اسماعيل بالا ميكشيدند.
در اين همه سال كه به حج مشرف شدهايد، حتماً چشمههايي از عنايت و توجه خداوند را مشاهده كردهايد.
بسيار زياد. آن وقتها راه عرفات به مشعر، خيلي نامناسب و خستهكننده بود. پيرمرد حدوداً هشتاد سالهاي در كاروان داشتيم كه زمان برداشتن عمود خيمهها گم شد. هوا تاريك بود و هرچه گشتيم پيدايش نكرديم. پاهايمان برهنه و تاول زده بود. به صاحبالزمان (عج) متوسل شديم و گفتيم: «اي پسر فاطمه! خودت حاجي ما را پيدا كن و به داد ما برس.» ميترسيديم كه زير دست و پا بماند. به هر حال آن پيرمرد، امانتي دست ما بود. باور كنيد، كمتر از يك كيلومتر جلو رفته بوديم كه يك نفر از ميان جمعيت داد زد: «حاج مصطفي! بيا حاجيات را بگير.» رفتم جلو و ديدم پيرمرد مثل بيد ميلرزد. هرچه گشتم، صاحب صدا را كه مرا به اسم خوانده بود، پيدا نكردم. پيرمرد هم نفهميده بود كه كسي دستش را گرفته و پيش ما آورده است.
خيليها دوست دارند مثل شما درخواست حج مادامالعمر بكنند. چگونه بخواهند؟
خدا خيلي سفر اوليها را دوست دارد. زائري كه براي اولين بار مشرف شده، اگر از خدا بخواهد، اطمينان داشته باشد كه تا آخر عمر به حج خواهد آمد. چون حج، موهبت خداست و نصيب و قسمت و پول در آن دخالتي ندارد. اگر او دعوتش را بفرستد، هيچكس نميتواند مانع شود.
در شرايط فعلي كه حج پياپي، بسيار سخت و تقريباً غيرممكن است، چه ميكنيد؟
من از سال هفتاد و پنج كه مدير كاروان نيستم، به عنوان زائر به حج ميآيم. براي چهار ـ پنج سال آينده هم نوبت دارم. بعدش هم خدا بزرگ است. البته فكر نميكنم عمرم كفاف بدهد. از خدا خواستهام كه اگر به حج مشرف نشدم، آن سال، سال مرگ من باشد.